تبليغاتX
حال و هوای دل یک پزشک

این آقای دکتر که همسر اینجانب می باشند دیگه وقت ندارن که با این وبلاگ سر بزنن و اعتراف کردند که اصولا وبلاگ نوشتن کار مسخره ای و جو گیر شدن و وبلاگ راه انداختن و اینا..

خلاصه الان در یکی از شهرای خوش آب و هوای شمال دارن خدمت سربازی را می گذارنند و بد هم نمی گذرد...

برای امتحان هم درسکی می خوانند..

فعلا

نوشته شده توسط ورد در شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت 0:32 | لینک ثابت |
سال ۱۳۸۸ خورشیدی را به همه ایرانیان به ویژه همکاران محترم پزشک تبریک می گویم و برای همه سال بسیار خوبی را آرزو می کنم.

در ضمن در روزهای پایانی سال ۸۷ من بالاخره موفق به گرفتن شماره نظام پزشکی شدم و رسما به جمع پزشکان کشور پیوستم.

نوشته شده توسط ورد در جمعه هفتم فروردین 1388 ساعت 20:33 | لینک ثابت |
بالاخره من به مرحله اول سربازی یعنی آموزشی رفتم!در کل خیلی بد نیست چون با پزشکان نسبت به بقیه خیلی خوب رفتار می شه ولی به هر حال سربازیه و سختی های خودش رو داره و خونه خاله نیست!شماره نظام پزشکی رو هم هنوز موفق نشدم بگیرم اما شاید هفته آینده بگیرم.ما ۳۴ تا پزشک در مرکز آموزشی هستیم که میگن نسبت به دوره های قبل زیادتر شدیم.ما متاهل ها رو برای کشیک بهداری نمی ذارن چون بهمون بیشتر می خوان مرخصی بدن و برنامه بهداری می ریزه به هم!کلا پزشک کار زیادی نمی کنه و نگهبانی هم خیلی کم برامون می ذارن.

مانند همیشه خدا رو شکر!

نوشته شده توسط ورد در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 ساعت 9:30 | لینک ثابت |
با سلام به همه!

لطفاً در صورت تمایل در نظرسنجی انتخابات ریاست جمهوری که در این وبلاگ به تازگی ایجاد شده است شرکت نمائید.

این نظرسنجی در زیر بخش پیوندها قرار دارد و به رنگ سفید و طوسی است.

با تشکر!  

نوشته شده توسط ورد در یکشنبه ششم بهمن 1387 ساعت 2:38 | لینک ثابت |

در حال حاضر بنده کماکان از ابتدای شهریور تا به حال در بیکاری به سر می برم و هر از گاهی هم نگاهی به بعضی از کتب می اندازم و البته به خدمت سربازی فراخوانده شده ام و ان شاء الله از اول اسفند به سربازی خواهم رفت اما هنوز نمی دانم که آموزشی و کل مدت را در کجا سپری خواهم کرد؟ به امید خدا! که هرچه او برای ما بخواهد بهترین است؛ البته تا جائی که برایمان امکان داشت در این آشفته بازار سربازی سعی کردیم کاری کنیم که جای مناسبی برای این دوره خود بیابیم اما در پایان به دلایلی همه تیرها به سنگ خورد و الان بدون نگرانی منتظر آنچه که تقدیر الهی برایم رقم خواهد زد هستم.

نوشته شده توسط ورد در یکشنبه ششم بهمن 1387 ساعت 0:56 | لینک ثابت |

اولاً علت تأخیر طولانی مدت این بود که اینجانب در مواقعی علاقه خود را به نوشتن و یا خواندن وبلاگ کاملاً از دست می دهم و آن را امری بیهوده می انگارم اما به تدریج علاقه ام را بازمی یابم.

و حالا ادامه ماجرا:

بالأخره به هر زوری بود اسم داروهایی که لازم بود رو به یاد آوردم و در دفترچه خانم بیمار مسافر گیلانی نوشتم که شامل قرص و آمپول رانیتیدین –که آمپول رو گفتم همونجا عضلانی تزریق کنه- و قرص Metoclopromide و یک آنتی بیوتیک برای اینکه Hx  از بیماری مشابه در فرزندانش می داد، بدین ترتیب اولین بیمار رو ویزیت کردم و فرستادم دنبال داروهاش و بیمار بعدی وارد شد؛ حس من در هنگام ورود بیمار دوم این بود که از یک خان هرطوری که بود در رفته بودم و الان منتظر خان بعدی بودم که ببینم چه بلایی در این خان ممکنه سرم بیاد؟؟!!!

بیمار دوم یه دختر خانم 9-8 ساله بود که سرما خورده بود و Hx و معاینه به نفع درگیری ویروسی بود و البته مادر بیمار از سرفه با اخلاط رنگی در فرزندش شکایت داشت که بیشتر به نفع Acute bronchitis بود. برای این بیمار داروهای معمول سرماخوردگی و شربت سرفه و برای اطمینان از سرفه های خلط دار یک آنتی بیوتیک خوراکی هم دادم.

در حین نسخه نویسی برای بیمار دوم متوجه شدم بیمار اول سرگیجه پیدا کرده و حالش بد شده و روی تخت خوابوندنش و در همین احوال آقای باجناق هم رسید و بعد از گرفتن فشار خون مریض براش سرم تجویز کرده، این هم برای من درسی بود که در آینده هر بیماری که اومد و از چندین ساعت تا چندین روز بد غذا خوردن شکایت داشت حتماً فشارش رو هم بگیرم و کلاً گرفتن فشار از کارهای عمده در بسیاری از موارد معاینه است.

بیمار سوم و آخر پسر جوانی بود که با سردرد از صبح همان روز مراجعه کرده بود که در معاینه Nausea داشت و دردهای اینچنینی را قبلاً هم داشته و نکته قابل ملاحظه دیگری در Hx و P/E نداشت، به دلیل Nausea البته نه چندان شدید تصمیم به Ophthalmoscopy گرفتم و صد البته که طبق معمول همه جا، باتری دستگاه آنقدر ضعیف بود که چیزی دیده نمی شد!بالأخره تونستم ته چشم مریض رو ببینم که خوشبختانه مشکلی نداشت و با NSAID رفت.

این هم از 3 بیماری که من آن شب ویزیت نمودم.      

                                      

نوشته شده توسط ورد در شنبه پنجم بهمن 1387 ساعت 9:56 | لینک ثابت |
این روزها دیگه درس و دانشگاه تموم شده و منتظر اتمام داوری پایان نامه هستم و همینطور برای خودم الکی می گردم.در همین اثنا جناب باجناقمان- که اتفاقاً همکارمان نیز هستند و در این ابر شهر در جاهای مختلف در حال طبابت و به قول خودمان جی پی گری هستند- شبی مارا به یکی از درمانگاه هایی که در آن مشغول به کار هستند برای دیدن محل کار و البته کمی ویزیت مشترک دعوت کردند و من هم خیلی با علاقه این دعوت را پذیرفتم چون بسیار زیاد به مریض دیدن آن هم در این شرایط که تازه دوره پزشکی رو تموم کردم علاقه دارم.حدود ۱۰:۳۰ شب بود که بعد از خوردن افطار در محل درمانگاه حضور به هم رساندم و بعد از اینکه باجناق محترم ۴-۳ تا مریض را ویزیت نمودند و من هم مشاهده می نمودم که چطور بیماران را Handle می کنند و به همراه ایشان کل سیر یک ویزیت اعم از شرح حال و معاینه و تشخیص های افتراقی و در نهایت درمان رو در ذهنم مرور می کردم، وی اظهار نمود که نماز نخوانده و می خواهد برای انجام این امر اتاق را ترک کند و به من گفت تو بیا بشین من برم نماز!

اینجانب که برای اولین بار بود در کسوت یک پزشک مستقل و بدون زیر نظر رزیدنت بودن می خواستم مریض ببینم و البته مسأله کمی تا قسمت زیادی هم حیثیتی و هم اخلاقی بود -حیثیتی چون در نزد آقای باجناق نمی باید ضایع می شدم چرا که در اولین برخورد شغلی مشترک نمی بایست کم می آوردم و این مطلب را کسانی که باجناق دارند و از قضا با وی هم شغل هم هستند می توانند درک کنند و نیز اخلاقی چون من می بایست با مهر وی بیماران را ویزیت کرده و نسخه می نوشتم و هم اینکه از اعتبار او در آن درمانگاه داشتم خرج می کردم- و من هم تا به حال پزشکی مستقل نبوده ام بسیار برایم سخت و ترسناک بود و به یکباره دستها و پاهایم را کمی گم نمودم و البته خودم را نباختم اما هرچه که در این سال هفت بسی رنج برده بودم همه را در آن لحظه به دست فراموشی آنی سپردم و ترسان و خالی از ذهن در کسوت آقای دکتر درمانگاه نشستم و از قضا همان لحظه اول هم که هنوز باجناق جان اتاق را ترک ننموده بود مریضی از راه رسید و مجال هرگونه تمرکز و بازیابی اعتماد به نفس را از اینجانب سلب نمود!!

خلاصه با همه این تفاصیل بیمار که خانم سی و چند ساله مسافر اهل گیلان بود به همراه شوهرش قبل از خروج پزشک قبلی از اتاق وارد شد و من هم دست پاچه و یکه خورده درحالی که با بیمار و همراهش مشغول خوش و بش و اینکه چه مشکلی برایش پیش آمده بودم در دل آرزو می کردم که مشکل این بیمار هم مثل چندتای قبلی که با هم دیده بودیمشان سرماخوردگی یا عفونت ادراری باشد که البته این امیدم بسیار زود به ناامیدی تبدیل شد و بیمار گفت که شکمش از ظهر در حال درد و پیچش است و حالت تهوع دارد و البته از لحاظ عمومی و همودینامیک کاملاً Stable بود که حتی لازم ندیدم فشار خونش را هم چک کنم چون ظهر و شب غذا خورده بود و dehydrate هم به نظر نمی رسید،در این میان من که هم در حال تفکرات درمورد ادامه سوالات شرح حال و تشخیص و درمان بودم در عین حال هم همه داروهایی را که برای درمان مشکلات معده آموخته بودم فراموش کرده بودم حتی اسم متوکلوپرامید را که همواره خودم هم همراه خودم در کیف مسافرتی دارم یادم رفته بود و بعد از چندین ثانیه فکر آخر فقط نام تجاری اش یعنی همون پلازیل یادم اومد و در دفترچه اش نوشتم....

ادامه مطلب را در پست های بعدی بخوانید!ئیگه خسته شدم از بس نوشتم!!

نوشته شده توسط ورد در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 ساعت 1:24 | لینک ثابت |
با تاخیر روز پزشک رو به همه همکاران محترم و زحمت کش و واقعاْ بی ادعا و کم توقع تیریک می گم!

امسال که جناب وزیر و جناب استاد سابق ما-که دیگه رسماْ یکی دو ماهی می شه به دانشگاه علوم پزشکی تهران خودشون رو منتقلینوندن اون هم از نوع چپانا-فرمودند که هرپزشکی ۳ سال به خانواده های روستایی خدمت کرده باشه با شرایطی می تونه بدون امتحان رزیدنتی وارد این دوره مقدس بشه!

البته اصل موضوع به نظر من همون شرایطشه!حال و هوای دل این پزشک می گه این هم در دیگری است برای ورود از ما بهتران به دروازه های رزیدنتی و البته چند وقتی ماله کشیدن به دهان کسانی که به سهمیه جدید مدیران معترضند!

خداوند روز پزشک و همه روزها را بر پزشکان بی کس و کار و بی پارتی مبارک بنماید!

نوشته شده توسط ورد در سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت 1:43 | لینک ثابت |
این یکی از خاطرات دروران علوم پایه در ترم سومه که الان یادم اومده و می خوام نقل کنم:

در یکی از کلاس های آناتومی سر و گردن استاد داشت در مورد عضلات سر توضیح می داد که رسید به عضله Temporalis و در خلال توضیح در مورد این عضله به حرکاتی که انقباض این عضله ایجاد می کنه رسید و گفت که یکی از کارهای این عضله می تونه تکون دادن گوش باشه که برخی افراد هم می تونن این کار رو انجام بدن. من هم که در بین بچه ها در این کار حرفه ای شناخته می شدم شروع کردم به تکون دادن گوشهام اون هم با Optionهای مختلف هردو باهم٬یکی در میون چپ و راست٬مثل راهنمای اتومبیل و انواع دیگه و کلی هم بین همه مفتخر شدم که تنها منم که به این هنر بزرگ مفتخرم!

خلاصه کلی با افتخار داشتیم گوشهامون را تکان می دادیم که به یکباره استاد محترم در خلال بحث به این نکته اشاره نمودند که "البته این حرکت بیشتر در بین چهارپایانی مثل گاو رایج است زیرا این عضله در این قبیل حیوانات تخصص یافته تر است"!!!!

صدای نعره وار خنده بود که از بین پسرای کلاس به هوا رفت و ضایع شدن شدید بنده هم که دیگه جای خود داره!!!استاد هم که نمی دونست قضیه از چه قراره فکر کرد بچه ها به حرف اون خندیدن دیگه نمی دونست که به مصداق زنده حرف استاد که همانا من بیچاره بودم خندیده بودن!!

واقعاْ لعنت به عضله ای که بی موقع منقبض شود!

نوشته شده توسط ورد در جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت 13:26 | لینک ثابت |
یکی دو روز بعد از اتمام بخش هام شروع به نگارش پایان نامه نموده ام و کماکان مشغولم.امروز اگر خدا بخواد مقدمه رو تموم می کتم که ببرم به استاد نشون بدم و فکر می کنم سخت ترین و ژر صفحه ترین بخش پایان نامه ام همین مقدمه است.

کارهای آماری رو هم انجام دادم و مونده کشیدن نمودارها که اونم مثل تمام کارهای تایپ و تکثیر خودم انجام خواهم داد ان شاءالله!

دعا کنید زودتر تموم بشه و من فارغ التحصیل کامل بشم و زودتر برم به دنبال سرنوشت کاری و سربازی!

کلاْ هم اوضاع خوبه خدا رو شکر!بیکار بی عار می گردیم به قول سریال سه در چهار!بیکاری از اینکه هر روز بری تو خیابونا و محل کاری که از اول ورود به اینجا در ابتدای قبولی خوشت نمی یومده خیلی خیلی خیلی بهتره!

نوشته شده توسط ورد در چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 18:39 | لینک ثابت |
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
***